اسفند 93 از کارمندی مصلی تبریز استعفا دادم و با کمتر از یک سال خدمت مصلی رو ترک کردم .
خرداد 96 بود که حاج‌آقا آل‌هاشم به‌عنوان نماینده ولی فقیه و امام جمعه تبریز از طرف حضرت آقا انتخاب شدند و به تبریز اومدن .
همیشه سعی کردم با کسانی که مسئولیتی به‌عهده دارند یک فاصله‌ای داشته باشم که حرف‌وحدیثی پشت‌سرم نباشه، اما حاج‌آقا که اومدن چند ماه بعد دوباره دستور دادند که برگردم مصلی و مجددا رفت‌وآمدم خدمت ایشون شروع شد. 
چند ماهی که گذشت 25 اردیبهشت 97 و چند روز مونده تا ماه رمضان، خدمت حاج‌آقا رسیدم، از فعالیت جبهه طراحان گرافیک انقلاب اسلامی در سطح کشور و شهر تبریز با عنوان مجمع طراحان طلوع تعریف کردم و ازشون دعوت کردم تا در برنامه افطاری مجمع در خدمتشون باشیم. اما متاسفانه برنامه‌شون پر بود. با این حال حاج‌آقا گفتن به زودی برای دیدار وقتی رو اختصاص می‌دن.
اون روز حاج‌آقا از فعالیت طلوع در تبریز خیلی خوشحال شدند و بعد از هر جمله من هی می‌گفتند: آفرین ... و سفارش کردند هر کمکی لازم باشه به خودشون اطلاع بدیم برای پیشبرد کارهامون .
اگر اشتباه نکنم یکی دو روز بعد بود که بهم اطلاع دادن حاج‌آقا گفتن همین هفته می‌خوان رفقا رو ببینن.
هماهنگی و دعوت‌ها انجام و گزارش کار و نمونه تولیدات چند کارگاه طراحی پوستر آماده شد. 31 اردیبهشت 97 خدمت حاج‌آقا رسیدیم.
با خضوع و خشوع تمام و با یک محبت پدرانه به گزارش فعالیت‌هامون گوش دادند و بعد کتابچه عملکردی که آماده شده بود رو ازم گرفتن تا بعدا مطالعه کنن. حال تک‌تک رفقا رو جویا شدن و بعد از معرفی مرحوم استاد مجید دلدوزی به‌عنوان بزرگ‌تر و پیشکسوت جمع، خیلی بهشون اظهار لطف و محبت کردن.
حاج‌آقا از اهمیت کار فرهنگی و لزوم تشکیل جبهه فرهنگی صحبت کردن. از ضرورت بیان هنرمندانه انقلاب در فرمایشات رهبری برامون نکاتی رو بیان کردن. از تاثیر آثار هنری در مجامع بین‌المللی و صدور انقلاب با زبان هنر گفتن و سفارش کردن اتحادمون رو در شهری که هنرمندان بسیاری تربیت کرده حفظ کنیم. از نقاشی و طراحی و خوشنویسی به عنوان هنرهای اصیل و سنتی یاد کردند و از اهمیت هنر جدید گرافیک در عرصه فرهنگ‌سازی و انتقال مفاهیم صحبت کردند.
در اونجا من حاج‌آقا رو یک هنرمند اهل ادبیات، شعر، موسیقی، سینما، عکس، نقاشی و حتی یک گرافیست دیدم.
بعد دور حاج‌آقا حلقه زدیم و عکس یادگاری گرفتیم.
اون‌روز بعد از جلسه تک‌تک بچه‌ها رو مورد لطفشون قرار دادن و با بغل کردن و بوسیدن زینب، دختر خردسال روح‌الله جوانعلی بدر این محبتشون به جمع رو تکمیل کردند.
موقع سوار شدن بهم گفتن: «یه‌وقتی هماهنگ کن بریم استاد شریفی (استاد پیشکسوت و نقاش انقلابی) رو هم ببینیم. شنیدم یکم کسالت داره.»
ما هم خیلی زود با هماهنگی دوستان حوزه هنری آذربایجان شرقی به منزل استاد رفتیم برای عیادت از ایشون.
خیلی حیف شد! خیلی...
حاج آقا حواسش به همه بود...

نظرات